تبلیغات
سائلین - عنایت ام ابیها سلام الله علیها

عنایت ام ابیها سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده
سلام رفقا
ایام شهادت مظلومانه دخت نبی مصطفی صلی الله علیه و آله و همسر علی مرتضی علیه السلام و مادر اهل بیت عصمت  و طهار ت سلام الله علیهم اجمعین را به شما و همه دوستداران اهل بیت تسلیت عرض مینمایم . لعنت خدا بر دشمنان حضرت و کسانی که به خاطر دشمنی با اصل دین به دشمنی با حضرت پرداختند .
برای پست این هفته خاطرات شهدا ( زمینی بودند - آسمانی شدند ) ، یکی از عنایات حضرت زهرا سلام الله علیها را که در جنگ تحمیلی رخ داده آورده ام .
در دفاع مقدس عنایات حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعین زیاد شامل حال رزمندگان اسلام  شده است . امیدوارم در آینده بتوانم بیشتر از این دست خاطرات بگذلرم .
این خاطره برگرفته از کتاب بسیار زیبای ( خاک های نرم کوشک ) است .این کتاب خاطرات شهید برنسی است که آقای سعید عاکف گردآوری و تدوین کرده .
همانطور که میدونید مقام معظم رهبری دامت برکاته نیز از این کتاب تعریف کرده و تقریظی بر آن نوشته اند .
همه رو به خوندن این کتاب زیبا دعوت میکنم .
برای خوندن خاطره به ادامه مطلب بروید .

هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشد ه بود که کار گره خورد . گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه ها ، حال و هوای دیگری .
تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت . نمیدانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتند ، همان بچه هایی که میگفتی برو توی دل آتش با جان و دل میرفتند .
به چهره بعضی ها دقیق نگاه میکردم . جور خاصی شده بودند ، نه میشد بگویی ضعف دارند نه میشد بگویی ترسیدند هیچ حدسی نمی شد بزنی . هر چه برایشان صحبت کردم فایده نداشت . اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمیخواستند جدا شوند . هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند نشد .
اگر ما توی گود نمیرفتیم احتمال شکستن محورهای دیگر هم زیاد بود آن هم با کلی شهید . پاک درمانده شدم، نا امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفت: چه کار کنم ؟
سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که : خدایا خودت کمک کن .
از بچه ها فاصله گرفتم . اسم حضرت صدیقه سلام الله علیها را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش . زمزمه کردم : خانم ، خودتون کمک کنین ، منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم ، وضع ما رو خودتون بهتر میدونین .
چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها . یقین داشتم حضرت تنهام نمیگذارند، اصلا منتظر عنایت بودم  ،توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد . رو کردم به بچه ها ، محکم و قاطع گفتم : دیگه به شما احتیاجی ندارم ! هیچ کدومتون رو نمی خوام ، فقط یک آر پی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد ، دیگه هیچی نمیخوام .
زل زدم بهشان . لحظه شماری میکردم یکیشان بلند شود . یکی بلند شد .یکی از بچه های آر پی جی زن ، بلند گفت : من میام .
نگاهش مصمم بود و جدی . به چند لحظه نکشید ، یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد گفت منم میام .
پشت بندش یکی دیگر ایستاد ، تا به خودم آمدم همه گردان بلند شده بوند . سریع راه افتادم ، بقیه هم پشت سرم .
پیروزیمان توی آن عملیات چشم همه را خیره کرد . اگر با همان وضع قبل میخواستیم برویم ، کارمان این جور گل نمیکرد . عنایت ام ابیها سلام الله علیها بازهم به دادمان رسیده بود .




موضوع: زمینی بودند - آسمانی شدند،
برچسب ها: شهید برنسی، مقام معظم رهبری، آیت الله خامنه ای، جن، جنگ، دفاع مقدس، خاطره شهدا، خاک های نرم کوشک، عنایات حضرت زهرا سلام الله علیها، کرامات حضرت صدیقه، توسل به حضرت، توکل، عملیات، گردان، ترس، وحشت، حمله، در، دیوار، عنایت، مشهد، نوحه، هیئت، عزاداری، سینه زنی، متن سخنرانی، متن روضه،
[ دوشنبه 26 فروردین 1392 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ محفل سائلین ]