تبلیغات
سائلین - نجات بچه گنجشکها .... ( این داستان واقعی است )

نجات بچه گنجشکها .... ( این داستان واقعی است )

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

سائلین امام رضا علیه السلام میلاد حضرت بر شما مبارک باد . این هفته به همین مناسبت یک  داستان زیبا و
 واقعی را تقدیم میکنم . زحمت این داستان را یکی از سائلین کشیده اند ، خدا خیرشان بدهد . برای  خواندن داستان به ادامه مطلب بروید .....
هر روز صبح با طلوع خورشید کارش شروع میشد . روزی چند بار باید از لانه بیرون میزد و برای بچه هایش غذا تهیه میکرد . جوجه گنجشکهایی که تاز به دنیا آمده بودند با سر و صدا و جیک جیک به مادر میفهماندند که چقدر گرسنه هستند .
مادر به امید یافتن غذا لانه را ترک میکرد و جوجه هایش را  به خدا میسپرد . یک بار وقتی داشت با غدا به لانه برمیگشت منظره ای هولناک دید . ترس سراسر وجودش را گرفت ، تپش قلبش چند برابر شده بود ، دانه هایی که جمع کرده بود از دهانش بیرون ریخت . نمیدانست چه باید بکند . ماری گرسنه از درختی که لانه گنجشکها روی آن بود بالا میرفت .
گنجشک با خودش آرزو میکرد ای کاش عقاب بود و یا آن مار کرم بود .
لحظه به لحظه مار به جوجه ها نزدیکتر میشد . جوجه ها مادر را نزدیک لانه میدیدند اما نمیدانستند که چرا به لانه نمی آید .
گنجشک تصمیم گرفت خودش را به مار نزدیک کند ، کمی بال و پر زد ، جیغ گنجشکی کشید تا شاید حواس مار پرت شود اما فایده نداشت . گنجشک به فکرش رسید که خود را فدا کند کاری که همه مادران میکنند اما این کار فایده نداشت چون اگر گنجشک خود را غذای مار میکرد مار پس از او سراغ جوجه هایش میرفت و یا اگر با خوردن گنجشک سیر میشد و به سراغ جوجه ها نمیرفت بازهم کسی نبود که بعد از مادر به جوجه ها غذا برساند و جوجه گنجشکها از گرسنگی میمردند .
لحظات به سرعت به دیر شدن نزدیک میشد . مار لحظه به لحظه به جوجه ها نزدیکتر میشد .
ناگهان گنجشک چاره کار را فهمید . کار خدا بود که خانه گنجشک نزدیک خانه امام رضا علیه السلام بود . خودش را سریع به امام رضا علیه السلام رساند و  جلوی امام تا میتوانست بال و پر زد . جیک جیک کرد . امام میهمان داشت . از مهمان پرسید : میدانی این گنجشک چه میگوید ؟ مهمان با تعجب گفت : نه !
امام فرمود : کمک میخواهد . ماری به لانه اش قصد حمله دارد و جوجه هایش در خطر هستند . به همین خاطر است که این قدر مضطرب است . برخیز و این عصای من را بردار و برو مار را از لانه این گنجشک دور کن .
مرد که هاج و واج مانده بود همراه گنجشک رفت .
مار دیگر به نزدیک لانه رسیده بود یک خیز مانده بود تا گنجشک دیگر جوجه هایش را نبیند . مرد تا این منظره را دید به سرعت خودش را به مار رساند و با عصای امام رضا علیه السلام آن مار را دور کرد .
گنجشک خودش را به جوجه هایش رساند و آن ها را نوازش کرد . از دیدن مجدد آنها بسیار خوشحال بود .
اما بیشترین خوشحالیش از بابت نزدیکی به خانه امام رضا علیه السلام بود .
یا امام رضا .
منبع : منتهی الآمال ج 2 ص 490 . بازنویسی : تراب .




موضوع: داستان های شیرین ،
برچسب ها: امام رضا علیه السلام و بچه گنجشک ها، کرامات امام رضا علیه السلام، معجزه، شفای بیماران، درمان بیماران، مشهد، تولد امام هشتم،
[ دوشنبه 25 شهریور 1392 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ محفل سائلین ]